Monday, January 13, 2003
Tuesday, December 24, 2002
Wednesday, December 18, 2002
Thursday, December 05, 2002
خيلي خوب نيست. گم شده. حسش عجيبه... نه اينکه گم گم شده باشهها... نه! ميدوني، قبل از اينکه بفهمي گم شدي يک لحظهاي هست که يکهو حس ميکني انگار اونجايي که فکر ميکردي نيستي، آرامشي که داشتي نرم ولي سريع جاي خودش رو به يک اضطراب ميده و تو با چشمهاي نگران اطراف رو نگاه ميکني و در حاليکه ته دلت نمیخواي باور کني، از خودت ميپرسي: «نکنه گم شدهباشم؟...»
آره! اين پسره هم تو همين حسه. خيلي بده، من ميدونم... آخه نميدوني، خيلي خوب نيست که آدم اينجا بفهمه گم شده، مثل اين ميمونه که يکهو بفهمي توي يک جزيرهي دور افتاده (خيلي دور) گم شدي! ميدوني، حس اينکه «همينه! اگر ميخواي زنده بموني، جات همينجاست... فقط تو همين جزيره!» و تو مات و مبهوت جزيره رو نگاه کني و به خودت بگي: «اينکه خيلي با جايي که من فکر ميکردم فرق داره...» و اگه خيلي هنر کني و اين حرف رو بلند داد بزني و اگه چهارتا دونه کوه هم تو اين جزيره باشه، ممکنه صدايي رو بشنوي که بهت جواب ميده: «اينکه خيلي با جايي که من فکر ميکردم فرق داره...» و اونوقته که ميفهمي گم شدن واقعي چه حسي داره.
Wednesday, December 04, 2002
Monday, November 25, 2002
دلم براش تنگ شده. خيلي! اشکالش اينه که وقتي سرش گرم باشه خيلي سراغ تو رو نميگيره! خدا کنه که روزهاش خوب و پر باشه. به ياد لحظههاي شادي و غم!